احوال تلخ

جایی برای اندیشیدن و عاشقی هایم

احوال تلخ

جایی برای اندیشیدن و عاشقی هایم

نیمه جانم

سلام

گاهی اوقات حس میکنم که تو را میشناسم ، با تو صحبت میکنم ،در خیابان  از کنارت رد می شوم مثل دو خط موازی فقط از کنار یکدیگر می گذریم اما نه تو به من توجه می کنی نه من به تو شاید تو من را می بینی ، میخواهی با من صحبت کنی اما نمی توانی مقدار زیادی بی توجهی را نادیده بگیری و سر صحبت را با من باز کنی اصلا شاید آنقدری مطمئن نیستی از تصمیمی که داری.

راستش را بخواهی از اینکه به تو فکر کنم خسته شده ام از اینکه در انسان های دیگر تو را ببینم و در جست و جویت باشم به کلافگی رسیده ام و نمیدانی که چقدر بی تو کلافه ام دلم برای نوازش هایی که نکرده ای تنگ شده است برای تمامی بوسه های به مقصد نرسیده ات برای تمامی تو دلتنگم و چه دوستت دارم هایی که به من نگفته  ای....

راستی اگر پیدایم کردی زود از پیشم نرو آنقدری نبودی که بودنت را هم شاید حس نکنم پس در من حل شو و بر من ببار و سیراب کن این زمین لا ینزرع را تا شاید معجزه عشق به حقیقت به پیوندد و ثمره اش درختی شود

مشکوک

سلام

چند وقتی است به این مسئله فکر میکنم که ما انسان ها با اینکه از یک نوع و گونه هستیم چقدر در ارتباط گرفتن با یکدیگر مشکل داریم به این صورت که اگر دقت کنید کمتر دیده می شود که بخواهیم با کسی که با او نمی شناسیم ارتباط بگیریم یا اینکه به نصیحت فردی که نمیشناسیم گوش دهیم در کل اصلا اهمیت نمیدهیم حتی برخی اوقات در مراحل حیاتی زندگی.
انگار دیگر آن اعتماد سابق و پیش فرض مبدل شده به یک سو ظن همیشگی که نکند با این کیک تعارفی مسموم شوم نکند اگر با او به سمت خانه مان بروم او آدرس ما را یاد بگیرد و فردا بیاید دم خانه مان آبرو ریزی و ... خلاصه که نه تنها اعتماد نیست بلکه شک های پی در پی بر سرمان فرود می آیند و بر می خیزند و تبدیل به افکاری شیطانی می شوند برای تلافی  عملی که ممکن است فرد انجام نداده باشد.
حتی وقتی عاشق میشویم به طرف مقابل مان نمی گوییم آن هم به چند دلیل ؛  از مسخره شدن ،از اینکه پذیرفته نشویم توسط معشوق مان می ترسیم از خیلی چیز ها می ترسیم از اینکه دوستش داشته باشیم و اون آن چنان دیوانه وار ما را دوست نداشته باشد و تمامی این شک ها یقه تان را میگیرد و در مکتب عشق شما را رفوزه میکند . این چیزی نیست که عاشق به دنبال آن باشد او می پرسد حتی اگر از درگاه رانده شود او میخواند اسم معشوقش را آنقدری که اسم خودش را هم از یاد ببرد انقدری که دیر خود واقعیش نباشد. در این زمانه ای که هستیم اینها قطعا افسانه ای خواهند بود شاید برای مدتی گوش نواز و پس از مدتی گوش خراش.

حرفم را با بیتی از حضرت سخن (سعدی) به پایان می برم :

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

به سوی آینده با نگاهی بر گذشته

با سلام
امیدوارم هر جا که هستید خوشحال و سر حال به زندگی خود ادامه بدهید.

یک موضوع عجیب و جالبی که امروز ذهنم را درگیر خود کرده است این است که ما هر چه به جلو میرویم بیشتر دلمان برای گذشته خودمان تنگ می شود از دلایلی که میتوان به آن اشاره کرد این است که موفقیت های گذشته آدم را گول میزنند گاهی!

گاهی هم از آنچه که در آینه آینده خود میبینیم می هراسیم و برای فرار از آن روشی به مانند روش های گذشته را به پیش میگیریم چون آنها یک بار جواب داده اند و انتظار می رود بار دیگر هم جواب دهند از اینها که بگذریم میرسیم به آنجایی که میخواستم بگویمش ؛ تاثیر تکنولوژی بر زندگی ما به گونه ای بوده که بعضی اوقات آدم به آنها لعنت می فرستد که چرا اینگونه شد چیزی که قرار بود فاصله بین انسان ها را از بین ببرد چرا اکنون بین آنها فاصله انداخته؟
البته این راه هم بگویم که مثال الان من به ماننده مثال رطب خورده منع رطب کی کند است چون خودم از این راه با بقیه ارتباط میگیرم ، اما این روز ها از آنها زده شده ام و به ماننده اصل خود بازگشته ام و دوست دار ارتباط فیزیکی هستم ، از دیدن انسان ها لذت می برم از همکلام شدن با آنها نه از هم چت شدن با ایشان

می بینید؟ حتی خود من هم دنبال گذشته موفقی هستم که داشتم من در گذشته ارتباط خیلی زیادی با افراد می گرفتم و از معاشرت با آنها لذت می بردم اما اکنون.....نشسته ام در گوشه ای برای کسی مینویسم که نمی بینمش ، عکس کسانی را میبینم که نمیشناسمش ، به شیرین کاری کسانی میخندم که تا به حال خندیدنشان را ندیدم و این است زندگی در قرن بیست و یکم.
قبلا یادم می آید اگر برای کسی ایمیل میزدیم تا دو ساعت نهایتا سه ساعت بعد از آن به ایمیل ما جواب می داد و آنقدر ذوق میکردیم که توانستم از این طریق با یکدیگر ارتباط بگیریم  هم اکنون صندوق ورودی ایمیل ها پر شده است و همه به دنبال نامه های دست نوشته میگردند و این نوستالژی قدیمی و حذف نشدنی همه را به ذوق وا می دارد مخصوصا اگر مضمون آن عاشقانه باشد و گلبرگ های خوشبو آن را تزئین کرده باشد.

احساس می کنم گاهی اوقات پیشرفت همیشه خوب نیست....